![]() |
![]() |
|
|
ميخوام برم اجازه هست؟......... يا باز ميگی دلت شکست؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکم مهر 1386ساعت 18:58 توسط آناهیتا |
|
|
به من چیزی بگو شاید، هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیدا شه یه راهی رو به من واکن، تو این بیراههی بنبست یه کاری کن برای ما، اگه مایی هنوزم هست به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم من از احساس شک کردن، به احساس تو بیزارم تو هم شاید شبیه من، تو این برزخ گرفتاری چه احساسی به من داری، تو هم شاید نمیدونی |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 19:14 توسط آناهیتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:45 توسط آناهیتا |
|
|
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....! اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام.... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:10 توسط آناهیتا |
|
|
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند . انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان : دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی . مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمزموتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند . |
|
+ نوشته شده در
دهم مرداد 1386ساعت 13:56 توسط آناهیتا |
|
|
سارینا جونم تولدت مبارک
الهی صد و بیست سال زنده باشی گلم
|
|
+ نوشته شده در
نهم مرداد 1386ساعت 15:29 توسط آناهیتا |
|
|
دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست |
|
+ نوشته شده در
نهم مرداد 1386ساعت 11:2 توسط آناهیتا |
|
|
قلب ماسه ای دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن از توی ساحل با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد . شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد !! بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل بدهد تا صاف صاف بشود ، شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد ، این قلب ماسه ای جایی گیر نکند ! از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست این طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود ، همان چیزی شده که دلش می خواست ! به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند ! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای . حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت قول داد تا همیشه مواظبش با شد . برای این که با د قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دورتا دور قلبش درست کرد دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود ، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت . چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود بر می گردد و بقیه راه را دوید . فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پر پر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت . قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود |
|
+ نوشته شده در
هشتم مرداد 1386ساعت 21:53 توسط آناهیتا |
|
|
روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی |
|
+ نوشته شده در
هشتم مرداد 1386ساعت 21:11 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
وقتي زندگي مسدود مي شود دوري و دوستي شاخه گلي براي داماد بوسه ي باران چتري براي دو نفر دانلود نرم افزارهاي كامپيوتري حرف هاي ناگفته-عشق يكطرفه دهكده ي عشق |
|
RSS
|