تبليغاتX
دختر تنها

ميخوام برم اجازه هست؟......... يا باز ميگی دلت شکست؟؟

ميخوام که از تو بگذرم............ بدون که از تو بهترم

ميخوام بدونی کی بودی........... از خودتم شاکی بودی

ميخوام تا صبح دعا کنم........... شکايت به خدا کنم

اشک بريزم داد بزنم........... گناتو فرياد بزنم

ميخوام همه بشناسنت .......... از دل بيرون بندازمت

ميخوام خدا قاضی بشه............ به رفتنت راضی بشه

چيزی که از تو ندارم ........... فقط يه عکس پس ميارم

کی بود ميگفت مال منی؟.......... دروغای گول زدنی؟؟

کی بود عروسک قشنگ؟........ کی بودش منتظر زنگ؟

تو با خودتم قهر بودی.......... فکر کردی از من سر بودی

من که با تو بد نبودم....... اينهمه پردرد نبودم

چقدر گفتم باهام بمون ........... گفتم يه کم شومهربون

گفتی اينا مهم نبود ....... آخه بديهات کم نبود

دروغ ميگفتی عاشقی ......... نه عاشقی نه صادقی

ميخوام ديگه تو نباشی.......... مهم نيست که با کی باشی

دلم ميخواد ديگه نيای ............ چه فايده که منو نخوای

بيای ببينی خورد شدم............ ذره ذره نابود شدم ؟؟؟

بيای سياهی ببينی؟ .............. سر مزارم بشينی؟

بيای ببينی له شدم؟......... کاغذ باطله شدم؟

بگو اينا سهم کی بود؟.......... دوستت دارمهات پس چی بود؟

چقدر برام شعر رنگ زدی............ چه حرفای قشنگ زدی

من کور بودم و هر دفعه........... تو گفتی بار آخره

هر حرفی خواستی که زدی.............. نفهميدم اينقدر بدی

کی فکر ميکرد اينجور بشم............. تو شادی سوت و کور بشم

از صبح تا شب دلواپسی........... بگی به من نميرسی

رفتم پيش مشاوره ............. اونم ميگفت بذار بره

نه ديگه نفرينم بسه............. خدا به دادت برسه

+ نوشته شده در  یکم مهر 1386ساعت 18:58  توسط آناهیتا | 

به من چیزی بگو شاید، هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من واکن، تو این بیراهه‌ی بن‌بست

یه کاری کن برای ما، اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن، به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من، تو این برزخ گرفتاری

چه احساسی به من داری، تو هم شاید نمی‌دونی

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 19:14  توسط آناهیتا | 

در کنار

برکه ای نشسته بودم

میخواستم از آب آن برکه بنوشم

دیدم در حین آب خوردنم صـــدایی آمد

گفتم تو کیستی که این چنین صـــــــدایم کردی

بعد دیدم که آن برکه است که میخواهد با من حرف بزند

با تعجب نگاه کردم وخندیدم گفتم خدایا یعنی آب با من حرف میزند

می دانید آب به من چه گفت؟گفت چرا همیشه غمگین می بینمت؟

گفتم باور کن غمگینی شده کار هر روز من نمیدانم چرا

گفتم چه کنم تو راهی نشانم بده که من از این

غمگــــــینی رها بشوم آب گفت تو با

غم انس گرفتی سخت است

که از این غمیگینی

در بیایی

؟

ولی میخواهم

راهی برایت نشان بدهم

گفتم تو جاهای زیادی رفتی آری

تو میتوانی منو از این غـــم رهــایی بدی

گفت آری میتوانم ولی یک شــــرط دارد ؟گفتم

هر شرطی باشد من قبول دارم گفت مطمئنی شاید نتوانی

قبول کردم که به شــرطــش عمل کنم میدانید شرطــش چه بود ؟

به من گفت بایدعاشق بشوی ! خندیــدم گفت چرا میخندی ؟

گفتم از بخت خودم من عاشق شدن را بلد نیستم

چون به هر کس پیشنهاد دوستی میــدهم

میگوید نمیتوانم دوســـت شوم حال

میخواهم ای دوســتان از شما

کمک گیرم چـــه کنم

تا یک عاشق

بشوم

 
+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:45  توسط آناهیتا | 

                                               

            

 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

 فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين

 به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ،

به اعماق دريا رفت

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

 حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

 آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد

اما از عشق خبری نبود

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت

 و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

 ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند

 و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد،

 دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود

و از بين انگشتانش خون می ريخت.

 شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من،

تو ديگه نميتونی کاری بکنی ،

فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی

 همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:10  توسط آناهیتا | 

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند .

 انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان : 

خواهش می کنم ، من خیلی

میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان :

دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی . مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه

یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که

کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم ،

اذیتم می کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد یک موتورسیکلت

 با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمزموتور سیکلت رخ داد، یکی

از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این

که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت

خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1386ساعت 13:56  توسط آناهیتا | 

                                         

 

                                   سارینا جونم تولدت مبارک 

     

 

  الهی صد و بیست سال زنده باشی گلم

                                                                  

 

    

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت 15:29  توسط آناهیتا | 

              

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت 11:2  توسط آناهیتا | 

 

 

 

 

 

 

قلب ماسه ای

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن از توی ساحل با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد . شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد !!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل بدهد تا صاف صاف بشود ، شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش

می برد ، این قلب ماسه ای جایی گیر نکند !

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست این طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود ، همان چیزی شده که دلش می خواست !

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند !

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای .

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت نشست پیش قلب ماسه ای

و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت قول داد تا همیشه مواظبش با شد .

برای این که با د قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دورتا دور قلبش درست کرد دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود ، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت .

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود بر می گردد و بقیه راه را دوید . فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پر پر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت .

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1386ساعت 21:53  توسط آناهیتا | 

 

 

 

روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی               
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی
                  تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
                  هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار
گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟
                 من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
                 همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه
                هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
                همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من
کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود
                شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
                دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند
مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

 

 

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1386ساعت 21:11  توسط آناهیتا | 
اين وبلاگ را صفحه ي خانگي خود كنيد
 

وب وبلاگ